Samstag, 1. Februar 2014

Mittwoch, 29. Januar 2014

پزشکی كه درحال جراحي خود است

عکس پزشکی كه درحال جراحي خود است
سال ۱۹۶۴، دكتر روگوزوف، در ۲۷ سالگي مقيم ايستگاهي در قطب جنوب بود. در اين زمان او تشحيص داد كه مبتلا به آپانديسيت حاد شده است. شرايط او داشت بدتر مي‌شد و به خاطر شرايط آب و هوايي، هواپيمايي نمي‌توانست فرود بيايد. به همين خاطر او تصميم گرفت، خودش را عمل كند.

او با بيهوشي موضعي عمل را شروع كرد، در حين عمل، هواشناس ايستگاه، ريتراكتور (وسيله‌اي كه دو سوي برش جراحي را مي‌گيرد و برش را باز نگه مي دارد) را برايش نگه داشت، راننده ايستگاه آينه‌ را براي او نگه داشته بود، دانشمندي هم وسايل عمل را به او مي‌داد...
دكتر روگوزوف در حالت خم‌شده به جلو، عمل را انجام داد و گرچه يك بار طي عمل از حال رفت، توانست عمل را كمتر از دو ساعت انجام دهد. بعد از دو هفته او كاملا بهبود پيدا كرد

Freitag, 20. Dezember 2013

آیا میتوانید با این ماشین برانید؟


--

can you DRIVE this Car?
 
Scroll down
برو پایین
 
Description: []

Presenting the New Mercedes Benz SCL600 
ارائه مدل جدید اس سی 600 از مرسدس بنز  
Description: []

Pretty, isn't it? 
زیبا ست این طور نیست ؟
Description: []

So? 
پس ؟
What's different about this car? 
چه چیز در باره این خودرو متفاوت است ؟
Description: []

Not this...
 
نه این ویژگی آن 

Description:
 []


????

Here is the real difference 
تفاوت اصلی اینجاست 


Description: []

WHOA ! 
واوووو
No Steering Wheel 
فرمان ندارد
No Pedals either 
پدال هم ندارد
Description: []
You drive this car with a joystick 
شما آن را با این دسته ها میرانید
Do you think that you
آیا شما فکر میکنید 
can drive with a joystick?
میتوانید آن را با این دسته ها برانید ؟

Mittwoch, 4. Dezember 2013

ﺩﺧﺘﺮ!

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ.
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐر
ﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.
ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!